#روزای_بی_عسل_پارت_163

مینا=بچه ها من ساعت چند بیام دنبالتون؟؟
عسل=4خوبه؟؟
مهسا=آره خوبه
مهراد=شما کجا؟؟
مینا=ما خانوما میریم خرید شما خونه استراحت میکنین بعد ما زنگ میزنیم شما مردا بیایین رستورانی که ما انتخاب میکنیم
هادی با خنده گفت
فقط به فکر جیب منم باشین یه جای ارزون قیمت برین
محمد=اتفاقا برین یه رستوران گرون قیمت من نمیتونم تو ارزون قیمتا غذا بخورم آلرژی دارم
مهدی=اوهوع
هادی خندید... بند و بساطمون و جمع کردیم و رفتیم سمت ماشینامون با همون لباسای خیس نشستیم تو ماشین و سریع گاز دادم اول محمد اینا رو رسوندم بعد خودمون رفتیم ماشین و پارک کردم و و رفتیم داخل داشتن ناهار میخوردن یه سلام کردیم و من سریع رفتم بالا و پریدم تو حموم و یه دوش مختصر گرفتم و یه لباس پوشیدم و اومدم بیرون و رفتم پایین و غذا خوردم مهربان خانم یکم برای عسل نگه داشت منم رفتم بالا و خوابیدم...نمیدونم ساعت چند بود ولی همه جا تاریک بود و شب شده بود به موبایلم نگاه کردم داشت زنگ میخورد جواب دادم
بله
مهدی=میای دنبالمون؟؟
آره دنبال کدومتون باید بیام؟؟
مهدی=من و شاهین
محمد و مهراد و هادی چی؟
مهدی=اونا رفتن...ما سه تا خواب موندیم!!!
بعد خندید سرم و خاروندم و گفتم
جدی؟؟باشه من الان میام...به شاهین بگو حاضر شه

romangram.com | @romangram_com