#روزای_بی_عسل_پارت_162

مینا=من مینویسم
تقلب نکنینا!!!
مینا=نه بابا مطمئن باش برین دیگه
تیشرتامون و در آوردیم و دادیم دست زنامون بعد رفتیم سمت دریا رفتیم داخل آب
مهراد=یک،دو،سه
سرم و بردم زیر آب و نفسم و حبس کردم این چن دقیقه برام مثله ده سال گذشت برای همین تصمیم گرفتم کمی دور بزنم تا دهنم سرویس نشه یکم دور زدم دیدم خسته شدم سرم و آوردم بیرون هر چه باد آباد!!دیدم شاهین و مهدی و مهراد و هادی دارن میخندن....خدا رو شکر!!!همزمان با من محمد هم بالا اومده بود!!با محمد زدیم قدش و رفتیم بیرون و نشستیم
خوب کی باید حساب کنه؟
هادی=من
محمد=خدا رو شکر
شاهین=از تو خسیس تر خدا خلق نکرد
مهسا=وا...چی میگی به شوهرم شاهین؟؟
شاهین=به خدا زن داداش ما الان از بچگی باهم رفیقیم تا حالا ندیدم اون حساب کنه...فقط ما سه تا حساب میکنیم
مهسا=خوب اون اگه خرج کنه کی برای من مانتو بخره؟؟
خندیدیم که محمد گفت
دیدی؟؟اینا خودشون یه خرجن!!!من همینکه خرج این و خودم و میدم واقعا دارم شاهکار میکنم
خندیدیم یه پفک باز کردیم و خوردیم نمیدونم چند ساعت گذشت که گفتیم و خندیدیم که مهدی گفت
ساعت1بریم دیگه
آره بریم

romangram.com | @romangram_com