#روزای_بی_عسل_پارت_160

آره داداش کار خودم بود
علی حرص میخورد اما حرفی نمیزد ولی عرفان انگار اگه یه تلنگر بهش وارد میشد میکوبید تو دهنم ولی اینجا محمد و کم داشت بزنه تو پوزش همیشه در حال ضایع کرده عرفانِ....منم خیلی خوشحال میشم از کاراش...با خنده یه خداحافظی کردم و رفتیم تو ماشین نشستیم و حرکت کردم که عسل با خنده گفت
کرم داری؟؟
بهم انرژی وارد میشه علی و عرفان و اذیت میکنم خدایی خیلی حال میده اذیت کردنشون
عسل=خوب داداشام و اذیت میکنیا!!!حواست هست!!!؟؟
هنوز مونده تلافی اون کتکا رو سرشون در بیارم عسل خانم کتکشون نمیتونم بزنم اذیتشون که میتونم بکنم حداقل بذار عقده هام خالی شه
عسل خندید و یه سر از تاسف تکون داد و گفت
واقعا که!!
سریع رسیدیم به خونه مادر مهسا و اون دو تا هم دم در منتظرمون بودن و سوار شدن
محمد=خیلی آشغالی
ببخشید دیگه دیر شد
مهسا=اشکالی نداره
محمد=ا...مهسا نبخش...خیلی هم اشکال داره مرد حسابی بچه ها سه ساعته منتظر جنابعالین تا بیای خبرمون بریم پیششون فکر کنم علف سبزه شده باشه زیر پاشون
حالا اشکالی نداره دیگه
بعد شروع کردم به تعریف کردن ماجرا و محمد و مهسا خندیدن و تا بریم دریا با شوخی و خنده گذشت تا اینکه رسیدیم ماشین و پارک کردم و پیاده شدیم و ماشین و قفل کردم و رفتیم پیش شاهین اینا که از صد فرسخی میتونستن قیافشون و تشخیص بدن دست دادیم و احوالپرسی کردیم و نشستیم رو یه موکت و داشتیم تنقلات میخوردیم که شاهین گفت
حالا بریم شنا
مهدی=راست میگه
خوب بریم

romangram.com | @romangram_com