#روزای_بی_عسل_پارت_159
حالا یه شب میموندین دیگه
خدایی نمیتونم کار دارم...در ضمن شما قراره بیایین تهران دیگه مگه نمیخوایین بیایین؟؟
غزل=آره آخر هفته میاییم
خوب پس همو میبینیم
یکم از چاییم خوردم که عسل گفت
ماهان بلند شو دیگه بچه ها الان نزدیک دویست بار زنگ زدن
مگه ساعت چنده؟
عسل=11
اوه اوه الان محمد پوست از سرم میکنه..منتظرمونن؟؟
عسل=آره
من برم آماده شم
من رفتم تو اتاق خودم و عسل و آماده شدم عسل دم در منتظر بود عرفان و علی و زنش و فاطمه و شوهرش و غزل تو هال بودن یه چشمک به عسل زدم خواستم یکم حرص علی و عرفان و در بیارم بنابراین ناجور ترین آهنگی که تو گوشیم داشتم پلی کردم و صداش و تا ته بالا بردم...هر چند خودمم خجالت میکشیدم ولی کیف میداد این عرفان و علی رو حرص بدی!!
عسل هی سرخ و سفید میشدومیخندیدو چیزی نمیگفت اما علی آمپر چسبوند و گفت
ایت آهنگا چیه قطعش کن بینم خانواده نشسته
آهنگ و قطع کردم و لبم و گاز گرفتم یکی خیلی آروم زدم به صورتم و گفتم
استقفرا...ببخشید...همه تقصیر این عسلِ...و گرنه من که از این آهنگا نمیزارم
علی=چرا دروغ میگی من که میدونم خودت اینا رو ریختی که
عسل هم با طرفداری از من با شیطنت گفت
romangram.com | @romangram_com