#روزای_بی_عسل_پارت_158
عسل=فردا شب چه خبره؟؟
غزل هم اومد و با شیطنت گفت
قراره برای عرفان برن خواستگاری
یه ابرو بالا انداختم و با تعجب گفتم
میخوای زن بگیری؟؟
اخم کرد و گفت
آره مگه چیه؟؟
هیچی تبریک
جوابی نداد...اوف حالم بهم خورد دلم واسه این بیچاره ای که گیر این الاغ افتاده میسوزه خدا بهش رحم کنه پدرش و در میاره اه اه اه
عسل خندید و گفت
حیف شد ما باید امشب بریم
علی=خوب تو بمون شوهرت میخواد بره
چشمام گرد شد و گفتم
من همچین اجازه ای بهش نمیدم
علی اخم کرد و گفت
چرا نمیذاری؟؟خواستگار داداششه ها!!!
تو باشی اجازه میدی زنت خونه ی پدرش باشه اونم چی تو یه شهر دیگه؟؟
علی ساکت شد که عرفان گفت
romangram.com | @romangram_com