#روزای_بی_عسل_پارت_157
مهسا=الان فردا باید بریم دریا حتمیه؟؟
محمد=آره بابا نرن میکشمشون
آره زنداداش حتمیه
عسل=راستی شب جایی نرینا!!بیرونیم
مهسا=بهتر نیست بخوابن؟؟شب باید حرکت کنناااا!!!
عسل=بعد از ظهر میخوابن دیگه شب باید بریم بیرون
مهسا=من که مشکلی ندارم
عسل=به مینا بگو بیاد!!
مهسا=میاد
محمد=راست میگه مینا میاد همه جا پلاسه از بس
مهسا=راجبش درست حرف بزن!!!لطف میکنه میاد
محمد=خوب حالا با اون دخترخاله پلاسیدت
مهسا یه چش غوره خطرناک بهش رفت که محمد ساکت شد خندیدیم و رسوندمشون خونه مادر مهسا و من و عسل رفتیم پدرجون و مادرجون!!!خیلی سریع رسیدیم ماشین و پارک کردم و رفتیم داخل بعد سلام و احوالپرسی من سریع یه چیزی خوردم و رفتم بالا خوابیدم....صبح با صدای عسل بلند شدم اول دست و صورتم و شستم بعد رفتم پایین صبحانه خوردم علی با لحن خشک گفت
امروز جایی میخوایین برین؟؟
اه اه چه خشک و نچسب!!!
آره میخواییم بریم دریا شبم بیرونیم
عسل یه نگاه به ما دوتا انداخت علی هم یه سر تکون داد عرفان هم اومد و رو به علی گفت
فرداشب میایین؟
romangram.com | @romangram_com