#روزای_بی_عسل_پارت_155
آخه تازه گفتین گوساله گفتم مثله گاو بزنین
زدیم زیر خنده مرده خودش هم خندش گرفته بود
بعد رفت تو چادرش که محمد با اخم گفت
بیایین بریم که فکر کنم امروز همتون قصد کردین من و به کشتن بدین
با خنده رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم حرکت کردم محمد اخماش تو هم بود با خنده یکی با شوخی زدم تو بازوش و گفتم
حالا چرا ناراحتی؟؟باید خوشحال باشی که ما به قدرتات پی بردیم
مهسا و عسل زدن زیر خنده که محمد با حرص گفت
آره بخندین،مسخره کنین ولی این و بدون نوبت منم میشه آقا ماهان
خوب حالا بسته قیافه نگیر
با لحن مسخره ای گفت
نه...تو غرور مِرا شکستی
آخی نازی
محمد=نازی و کوفت بیشعور
حالا زر نزن خوب تقصیر خودت بود دیگه شب بود مردم خواب بودن تو رفتی اونجا صدات و انداختی رو سرت؟؟
محمد=حالا خوبه خودت میگفتی بخون بخون
من یه چیز گفتم تو چرا گوش کردی؟؟
محمد=ای لعنت به رفیق ناباب و نیمه راه...خیلی کره خری ماهان تو باز کارت به من نمیوفته
مهسا=بسته حالا محمد
romangram.com | @romangram_com