#روزای_بی_عسل_پارت_154

محمدبا زار یه نگاه بهش انداخت و گفت
دست بزنین!!
ما دست زدیم که خوند
کفتر کاکول پسر وای .ای....این خبر از من ببر وای وای...بگو به یارم یا امام حسییییییین
و فرار کرد مرده اومده بود بیرون و دنبالش میکرد از خنده غش کردیم
مرده با عصبانیت گفت
صبر کن بینم گوساله...مگه با تو نبودم ساکت باش
محمد=به جان خواهر شاهین دوستام اقفالم کردن وگرنه من به حرف شما گوش کرده بودم
مرده دید به محمد نرسید دمپاییش و در آورد و پرتاب کرد به طرف محمد که خورد تو کلش محمد جیغ زد و گفت
لامصباااا من و با قهرمان تیراندازی در انداختین....این رسمشه
از خنده مردیم که مهسا رو به محمد گفت
عزیزم تو که گفتی اگه بیاد میزنمش
مرده به محمد نگاه کرد که محمد با ترس گفت
من چیز خورده باشم همچین زری زده باشم نه بابا شوخی کردم
مرد=یه بار دیگه سر و صدا کردی مثله خر میزنمت
محمد=لامصب مثله خر؟؟!!!!
مرد با صدای بلند=پس چی؟؟
محمد با ترس خودش و مظلوم کرد و با ترس گفت

romangram.com | @romangram_com