#روزای_بی_عسل_پارت_152

محمد با ترس گفت
گفتم غلط کردم ببخشید...دیگه تکرار نمیشه
مرده هم با عصبانیت رفت داخل و زیپ چادر و بست که مهسا گفت
با این هیکلت ازش میترسی؟
مینا=مهسا جان آدمایی مثله محمد پهلوون پنبه ان...الکی فقط هیکل گنده کردن که همه ازشون حساب ببرن وگرنه تا یه دعوا میشه تو هفتا سوراخ قایم میشن
محمد=برو بابا من اگه میخواستم میتونستم جواب بدم ولی اینجا خانواده نشسته
شیرین=الکی ما رو بهونه نکن...ما که میدونیم شما مردا ترسویین یه پخ بکنن در میرین الکی قُمپُز در میکنین ما نمی ترسیم
هانا=راست میگه محمد اگه واقعا نمیترسی دوباره بخون دعوا بگیر هر چند فکر نکنم اون موقع امیدی به زنده موندنت باشه
محمد=ماهان دست و پای من و بسته وگرنه میخوندم هی داره زیر گوشم التماسم میکنه میگه محمد جونم نخون التماست میکنم من میترسم
با تعجب بهش نگاه کردم و با حرص یکی زدم پس سرش و گفتم
برو گمشو بوزینه ترسو
محمد=ای خدا تو نبودی میگفتی محمد نخون ما رو میزنه ما جون نداریم به تو کمک کنیم تو باید تنهایی اون و بزنی؟؟
بعد بهم چشمک زد که گفتم
چشمک نزن محمد!!
شاهین=خوب یه چشمه از قدرتات و بهشون نشون بده پهلوون
محمد=نه نه نه...زشته آدم ضعیف کشی کنه
مهدی با خنده گفت
چه اعتماد به نفسی هم داره

romangram.com | @romangram_com