#روزای_بی_عسل_پارت_151

عسل:به آقام کار نداشته باش تا عمت و مورد عنایت قرار ندم
بیا بریم عید دیدنی...من که حریف اون زبون تو نمیشم!!
باهم به سمت در رفتیم در و قفل کرد اول رفتم سمت خونه کوچولوئه سگامون دیدم خوابیدن رفتم سمت ماشین و نشستم و ماشین و روشن کردم عسل هم نشست و حرکت کردیم
*******************
فردا تو شمال
همه امشب تو پارک بودیم!!من و عسل،محمد و مهسا،هادی و هانا،مهراد و مینا،شاهین و شیرین و مهدی و نامزدش که دو سه روز بعد مرخص شدن عسل عقدشون بود!!دختر خیلی خانومی بود و دقیقا به مهدی میومد اسمشم نگار بود خیلی راحت هممون سر و سامون گرفتیم چقدر خوب!!!
محمد=خاطرات شمال محاله یادم بره این همه شور و حال محاله یادم بره...برقصین دیگه بی ذوقا!!!
همه از خنده داشتیم غش میکردیم که محمد گفت
زهرمار اصلا من دیگه نمیخونم ماهان تو بخون
من که مثل تو خواننده نیستم که...تو بخون
محمد=پس باید برقصینا!!
با خنده یه سر تکون دادیم که گفت
اگه یه روزی نوم تو تو گوش من صدا کنههههههههه...دوباره باز غمت میاد تا من و مبتلا کنهههههه
یه دفعه یکی سرش و از چادر مسافرتی آورد بیرون و گفت
آقا چه خبرته خوابیمااااا!!!
محمد=مگه پارک جای خوابیدنه مرد حسابی...ما چیکار کنیم که دلمون میخواد اهنگ بخونیم؟؟
یارو با عصبانیت اومد بیرون و گفت
چی گفتی؟

romangram.com | @romangram_com