#روزای_بی_عسل_پارت_143

محمد به مهسا بگو بمونه من میخوام برم خونه
محمد:برو داداش یه استراحتیم میکنی خیالت راحت
یه لبخند زدم و با همه خدافظی کردم و رفتم
*******************
عسل با جیغ گفت
ماااااااااهان کجایی؟؟فردا عیده و تو هنوز من و نبردی لباس عید بخرم
با خنده گفتم
اومدم خانومم اومدم
عسل=سریع رسیدی خونه ها فهمیدی ماهان؟؟
دم در خونه پارک کردم و گفتم
من رسیدم بیا دم در
عسل=رسیدی؟؟چقدر زود؟؟!!!لباس عوض نمیکنی؟
نه دیگه همین خوبه
عسل=باشه وایستا من اومدم
قطع کردم بعد چند دقیقه اومد طبق معمول چادر سرش بود که اون و ناز تر میکرد با لبخند گفت
سلام آقامون
با عشق بهش نگاه کردم و گفتم
سلام خانومم..به به مثله همیشه خوشگل شدین

romangram.com | @romangram_com