#روزای_بی_عسل_پارت_142
تو آبروی من و بردی عسل تو این چند مدت بابات یه طور دیگه بهم نگاه میکرد عرفان هم که انگار به خونم تشنه بود
عسل اشک ریخت و گفت
من معذرت میخوام
از اشکاش دلم ریخت با ناراحتی گفتم
اشکالی نداره گریه نکن حالت بد میشه بیخیال شو
عسل=اما من...من...
اشکالی نداره من میرم تو استراحت کن فردا مرخص میشی هفته ی بعد عیده باید بریم خرید عید خانومم
داشتم میرفتم که عسل دستم و کشید و گفت
ماهان
بهش نگاه کردم که گفت
واقعا ازم دلخور نیستی؟؟
با لبخند گفتم
نه عزیزم معلومه که نیستم
با عشق بهم چشم دوخت و گفت
عاشقتم آقامون
با لبخند تلخی گفتم
ما بیشتر خانومم...حالا استراحت کن تا فردا
رفتم بیرون و در و بستم برای بچه ها توضیح دادم که هانا با اخم و عصبانیت زنگ زد به فریبا تا بره حسابش و برسه منم خوشحال بودم و مشکلی با این قضیه نداشتم چون دلم خنک میشد و میدونستم فریبا از پسش بر میاد ولی از یه طرف بابت قضاوت عسل خیلی ناراحت بودم.نباید به روی خودم بیارم ممکنه ناراحت بشه و دوباره حالش بد بشه!!
romangram.com | @romangram_com