#روزای_بی_عسل_پارت_139

با ناباوری و ناراحتی گفتم
عسل!!!
عسل=برو بیرون ماهان!!
بغض داشت خفم میکرد دلم میخواست فریاد بزنم سریع رفتم بیرون و در و محکم بستم با قدمای محکم و عصبی به سمت محوطه رفتم محمد و شاهین داشتن صدام میکردن ولی یه لحظه هم بر نگشتم یهو کشیده شدم وایستادم محمد با عصبانیت گفت
مگه نگفتم وایستا!!!
ولم کن محمد حوصله ندارم
شاهین=خوب چی شده؟؟
هر چی بهش میگم چی شده میگه برو بیرون نمیخوام ببینمت حوصلت و ندارم از خودت بپرس چیکار کردی
محمد=مطمئنی کاری نکردی؟؟؟
صدام و بلند کردم و گفتم
چند بار قسم بخورم به جون خودم به قرآن من کاری نکردم حاضرم دست رو قرآن هم بذارم
پرستار=یواش آقا چه خبرتونه؟؟اینجا بیمارستانه ها!!
با عصبانیت گفتم
من فکر کردم اینجا شهربازیه!!
محمد دستم و گرفت بردتم بیرون و گفت
چته سگ میشی پاچه میگیری؟؟
ول کن محمد حوصله ندارم
محمد=مهسا رو بفرستم بپرسه چشه؟؟

romangram.com | @romangram_com