#روزای_بی_عسل_پارت_137
محمد=مطمئنی؟؟
آره به جان خودم
محمد=پس لابد یکی زنگ زده یه چیزی بهش گفته که بهم ش ریخته دیگه
مسلما!!
محمد=تو نمیدونی کی بود؟؟
خری میگم نبودم؟؟
محمد=عفت کلام داشته باش بیشعور...خوب غذات و بخور برو داخل ببین چی شده که اینقدر ازت شکاره
هر چی فکر میکنم چیزی به مغزم نمیرسه
محمد=چون تو اصلا مغز نداری برادر من...بدو غذات و بخور تا دکتره ملاقات و ممنوع نکرد
غذام و با بی میلی خوردم و هی تو ذهنم تو دنبال اشتباهم میگشتم هر چی فکر میکردم چیزی نبود یعنی کاری نکرده بودم که ناراحت بشه واسه همین بیشتر ناراحت میشدم غذام و که خوردم سریع با محمد رفتم داخل آقاجون و مادرجون و غزل و دیدم عرفان هم با اخم به شاهین و محمد نگاه میکرد مادرجون با مهربونی بهم گفت
ماهان جان تو با عسل حرفتون شده؟؟
با تعجب گفتم
من و عسل؟؟نه!!!
مادرجون=مطمئنی؟؟
آره به خدا به جون خودم به جون عسل که برام عزیزترینه اصلا دعوا نکردیم حتی بحثمونم نشده!!!
مادرجون=آخه احساس میکنم از دستت ناراحته!!!
با ناراحتی گفتم
میدونم محمد بهم گفت ولی باور کنین خودم نمیدونم برای چی آخه نه من چیزی بهش گفتم نه کاری کردم که ناراحت بشه ناهار که باهم بودیم همه چی خوب بود ولی شب که اومدم خونه دیدم بیهوش پای تلفن افتاده و امروزم که شما و با محمد اینا رفتین گفتین که از دست من ناراحت بود
romangram.com | @romangram_com