#روزای_بی_عسل_پارت_136

هانا=آره خیلی خوشحال شد...تازه2ماهمه
مهدی=چی هست حالا؟
احمق جون بچه تو4ماهگی معلوم میشه
مهدی=جدی؟؟نمیدونستم!!
یه چش غوره بهش رفتم بعد به نیمکت لم دادم و روش ولو شدم و چشمام و بستم تا یکم فکرم آروم بگیره که خوابم برد...صبح با صحبتای بچه ها بیدار شدم یه نگاه به اطراف کردم محمد وقتی نگاش بهم افتاد با لبخند گفت
به به زیبای خفته بلاخره بیدار شد
یه خمیازه کشیدم و گفتم
عسل...عسل کو؟؟
محمد=نترس عسلت سرجاشه...دکتر اجازه داد برن ملاقات الان خانوادش داخلن تو بیا باهم بریم یه چیز بخور بعد بیا تا اون موقع هم خانوادش میان بیرون تو با خیال راحت میتونی باهاش حرف بزنی
باشه
بلند شدم و با محمد رفتم داخل محوطه اول یه آب به دست و صورتم زدم بعد رفتیم یه کیک و ساندیس گرفتیم و خوردیم که رو بهش گفتم
تو رفتی داخل؟
محمد=آره با مهسا و هانا و شیرین و شاهین رفتیم داخل
مهدی کجا رفت؟؟
محمد=مهدی اول از همه رفت بعد مامانش زنگ زد بره شمال اونم رفت
آها..خوب عسل چیزی نگفت؟؟
محمد=نه هر چی گفتیم که چی شد هیچی نمیگفت...ولی ازت ناراحت بود اسمت و میوردیم اخماش تو هم میرفت فهمیدم یه گندی زدی...بگو ببینم چیکار کردی؟؟
هیچی به قرآن ظهر باهم بودیم خیلی هم خوب بود من رفتم کارخونه ولی شب هر چی زنگ زدم برنداشت منم رفتم خونه دیدم پای تلفن بیهوش افتاده همین

romangram.com | @romangram_com