#روزای_بی_عسل_پارت_131

عسل کجایی؟؟
با دیدنش با شوک و بغض فریاد زدم
عسل
سریع رفتم طرفش تکونش دادم ولی تکون نمیخورد نبضش و گرفتم خیلی کند میزد با ترس سریع بلندش کردم و یه چادر انداختم دورش و در و بستم و سریع بردمش داخل ماشین و خودم نشستم و با سرعت برق و باد رسوندمش به بیمارستان سریع ماشین و پارک کردم و پیاده شدم و عسل و بغل گرفتم و ماشین و قفل کردم و بردمش داخل عسل و رو یه بلانکارد گذاشتن و بردنش یه اتاق و به من اجازه ورود ندادن نمیدونم چند ساعت گذشت ولی برای من یک عمر گذشت و من احساس میکنم تو این چند ساعت اندازه50سال پیر تر شدم که دکتر اومد بیرون پریدم طرفش و گفتم
آقا دکتر همسرم حالش خوبه؟؟
دکتر=شما شوهرشی؟؟
بله
دکتر=خوبه...خدا رو شکر خطر رفع شد یه حمله قلبی داشت که به موقع رسوندینش...استرس براش خوب نیست فعلا هم نباید ملاقات داشته باشه ملاقات ممنوعه فردا میتونین ببینینش ولی تو دیدار اول نباید استرس بهش وارد بشه و گرنه دیگه کاری از دستمون بر نمیاد
حتما رعایت میکنم...مرسی دکتر
دکتر=خواهش میکنم باز پرستارا به خانومتون سر میزنن و بهتون میگن حالش چطوره نگران نباشین با اجازه
و رفت موبایلم زنگ خورد با بغض جواب دادم
بله
هانا=ماهان
بله
هانا=چیزی شده چرا بغض کردی؟؟
اشکام چکید پایین که گفتم
عسل
هانا با نگرانی گفت

romangram.com | @romangram_com