#روزای_بی_عسل_پارت_130
عسل آروم گفت
غش هم کردم
با نگرانی گفتم
میخوای بریم دکتر؟؟
عسل=نه بابا خوب میشم...استرس دارم برای همینه...برم داخل استرسم کم میشه عادی میشه برام
من همین الان راه و کج میکنم میریم دکتر
عسل=نه الان نه...فردا میریم خوبه؟؟
قول میدی؟؟
عسل=آره عزیزم
قول دادی ها!!باز نیام ببینم دبه کردی
عسل=قول من قوله آقامون
رو قولت حساب کردم خانومم
یکم بوق بوق کردم و بعد کمی حرف و شوخی رسیدیم باغ پیاده شدیم همه کل میکشیدن رفتیم داخل زنا و مردا همه غاطی داشتن میرقصیدن البته یه گوشه از قسمتای خیلی کوچیک هم فامیلای عسل بودن که همه چادر داشتن همه رفتیم وسط زدیم و رقصیدیم و اینقدر بهمون خوش گذشت که اصلا متوجه گذر زمان نشده بودیم و این شب بهترین شب زندگی من بود....
***************
3ماه بعد
فردای روز عروسی وقتی رفتیم دکتر چیز خاصی نگفته بود گفت نباید زیاد بهش استرس وارد بشه منم سعی کردم از این به بعد زمینه های استرس عسل و کم کنم عروسی محمد و هانا گذشت و ما فک کنم هر شب خونه هم بودیم شاهین هم نامزد کرده بود و مهدی داشت میرفت خواستگاری...همین الان از کارخونه داشتم خسته و کوفته بر میگشتم کلافه بودم آخه هر چی به تلفن خونه و موبایل عسل زنگ میزدم جواب نمیداد نگران شده بودم وایستادم جلوی در ماشین و داخل نیوردم همونجا جلوی در پارک کردم و قفلش کردم و رفتم داخل در زدم باز نکرد هر چی در زدم بی فایده بود دیگه کم کم داشتم میترسیدم برای همین سریع کلید و انداختم و رفتم داخل کل حیاط و با دو طی کردم و در و باز کردم و بلند صدا زدم
عسل،عسل
دلم شور میزد با بغض گفتم
romangram.com | @romangram_com