#روزای_بی_عسل_پارت_129
بله
غزل=ماهان بیا دنبال عسل
ا...تموم شد؟؟
غزل=آره بجنب دیر شد
باشه
قطع کردم و با عجله گفتم
بچه ها بجنبین باید بریم
بعد رو به هامون گفتم
هامون یادت نره بیایا!!!عمه گفت نیای خودت میدونی
هامون=نه میام
محمد=بیا بریم ماهان
سریع بلند شم و به سمت در رفتم یه نگاه به ماشینم انداختم عالی شده بود با ذوق سوار ماشینم شدم بچه ها هم سوار ماشین محمد شدن ماشین و روشن و حرکت کردم هی بوق بوق میکردم و میروندم که بلاخره رسیدم دم آرایشگاه پارک کردم و با خوشحالی پیاده شدم و منتظر دم در وایستادم تا بیاد بیرون فیلمبردار هی بهم دستور میداد که اینکار و بکن و اونکار و بکن این اواخرم داشت میرفت رو اعصابم که خدا بهش رحم کرد و عسل اومد و نذاشت غاطی کنم بزنم تو دهنش محو عسل شده بودم محو چشمای آبی و زیباش اما رنگش پریده بود غزل هول کرده بود و اونم یه مقدار نگران بود کنجکاو بودم ببینم چشونه!!!دسته عسل و گرفتم و با لبخند بردمش سمت ماشین اونم لبخندای بی جون میزد که کم کم داشت نگرانم میکرد...در و براش باز کردم نشست تو ماشین منم نشستم تو ماشین و فیلمبردار هم اومد عقب نشست حرکت کردم و رو به عسل پرسیدم
حالت خوبه؟؟
عسل=آره خوبم
مطمئنی؟؟دروغ نگو...من از چشات میفهمم داری خالی میبندیا!!
عسل یه خنده بی جون کرد و گفت
یکم قلبم درد میکنه
یکم؟؟
romangram.com | @romangram_com