#روزای_بی_عسل_پارت_125
محمد=من جونم در اومدااا من برم
بابا=نه خیر هر وقت من گفتم میرین
ما چهار تا با غرغر بهشون کمک میکردیم که بعد چند ساعت کار و حمالی بابا گفت
حالا میتونین برین
من اول سریع پریدم به طرف حموم و یه دوش مختصر گرفتم و لباس پوشیدم و بدون اینکه به بچه ها بگم کت و شلوار و گرفتم و ماشین و روشن کردم و د برو که رفتیم خیلی سریع میروندم برای همین زود رسیدم موبایلم زنگ خورد همینطور که داشتم ماشین و قفل میکردم و کت و شلوارم دستم بود موبایل و جواب دادم
بله
محمد=کجایی جنازه؟؟
رفتم آرایشگاه
عوضی مگه قرار نبود صبر کنی باهم بریم
بابا من اگه منتظرتون میموندم طول میکشید برای همین زود اومدم ولی منتظرتون هستم شما تا بیایین کار من تموم میشه
محمد=باشه جایی نریا!!
نه بابا...راستی مهدی رو سر راه گل فروشی پیاده کنین هم یه دست گل بگیره هم ماشینم و بیاره
محمد=باشه تو الان با چی اومدی؟؟
یکم صدام و مظلوم کردم و گفتم
با...میدونی راستش...
محمد=بگو میشنوم
دل و زدم به دریا و گفتم
با ماشین تو اومدم
romangram.com | @romangram_com