#روزای_بی_عسل_پارت_121
محمد نیشش و باز کرد و گفت
ای حسود
زهرمار محمد حواست باشه ها!!!
محمد با بیخیالی گفت
باشه بابا
اووووف
فریبا اومد پیشم و در گوشم گفت
پسرا رو جمع کن برین بیرون راحت نیستن عمش همش داره غر میزنه حوصله ندارم....طرف ما که شد همه غاطین برین باهم برقصین
باشه فقط من که اشکال نداره بیام؟؟
فریبا=نه تو بیا بقیه نیان
باشه
بچه ها رو جمع کردم و باهم رفتیم بیرون طرف مردونه همه دست زدن و بیشترا داشتن میرقصیدن که مهدی اومد پیشم و گفت
چرا محمد اینطوری میکنه؟؟
چطوری؟
مهدی=با مهسا رفتارش درست نیست
دیوونست...صبر کن باهاش کار دارم
مهدی=تو رو خدا یه کاری کن ماهان وقتی قیافه ی مهسا بیچاره رو دیدم چجوری اشک میریخت خیلی ناراحت شدم
به محمد بگو همین الان بیاد اینجا
romangram.com | @romangram_com