#روزای_بی_عسل_پارت_120

میترسم مهسا امشب از محمد یه چیزایی ببینه حسادت کنه یا ناراحت شده چه بسا اینکه عاشقشم هست دیگه بدتر
عسل=امیدوار باش طوری نمیشه
بچه ها یعنی بیشتر هانا چش غوره میرفت که یکم از خودت بخار نشون بده که شروع کردم به بوق زدن و بعد چند دقیقه رسیدیم به تالار اول میخواستن روضه خون بیارن و رقص و اینجور چیزا تعطیل باشه ولی اینقدر مهربان خانم و مامان و بابا باهاشون صحبت با بابای عسل صحبت کردن که آخر راضی شد پیاده شدم در و برای عسل باز کردم و باهم رفتیم بیرون همه کل میکشیدن یه لحظه لبخندش محو شد و دستش و گذاشت رو لبش اما سعی کرد لبخند بزنه با نگرانی بهش نگاه کردم و گفتم
حالت خوبه عسل؟؟
عسل با لبخند کم رنگ و بی جون گفت
آره خوبم عزیزم چیزیم نیست
قلبت در گرفت؟؟عزیزم استرس برات خوب نیست بیخیال باش قرار نیست چیزی بشه که نگرانی
عسل=باشه
یکم حالم گرفته شد بابت عسل ولی سعی کردم ناراحت نباشم و به آرامش دعوتش کنم بلاخره رفتیم داخل تالار بچه ها شروع کردن به رقص رفتم نشستم بچه ها به زور دست عسل و گرفتن و بردنش وسط برقصه بعد تازه هانا نگاش به من افتاد بعد من و هم کشوند وسط محمد و شاهین و مهدی و پسرخاله هام داشتن باهام میرقصیدن و میخندیدم که یه دفعه نگاه افتاد به مهسا که با اخم به محمد نگاه میکرد منم یه لحظه نگام افتاد به محمد دیدم داره با طناز میرقصه سریع رفتم دستش و کشیدم و به طناز چش غوره رفتم و به محمد با تندی گفتم
برو دست زنت و بگیر بیار وسط تا سگم نکردی بی شعور
محمد با تعجب نگام کرد و بدون هیچ حرفی رفت پیش مهسا یه لحظه به مهسا نگاه کردم معلوم بود بغض کرده بعد یکم حرف زدن و محمد با اخم و عصبانیت و مهسا با اشک سرش و گذاشت رو شونه مینا تا کسی گریش و نبینه
محمد=دختره ی احمق
چی شد؟؟
محمد=بهم میگه رقصت تموم شد دیگه بهت خوش نمیگذره با اون اومدی سراغ من وقتی با اون خوشی دیگه منو میخوای چیکار برو خوش باش مزاحمت نمیشم
خوب راست میگه دیگه
محمد با تعجب گفت
ماهان
زهر مار زن داری خجالت نمیکشی میری با دخترای دیگه میرقصی نمیفهمی حسادت میکنه

romangram.com | @romangram_com