#روزای_بی_عسل_پارت_118

محمد=برو گمشو بینم بی حیا
مهدی=به به شاه دوماد بیا یه ماچ به عمو بده
4تایی با خنده همدیگه رو بغل کردیم و روبوسی کردیم که شاهین بغض کرد و گفت
دلم برات تنگ میشه بی معرفتا چقدر زود دوران خوشمون گذشت
محمد=هعییییی انگار همین دیروز بود که داشتیم اینجا پلی استیشن میزدیم یادش بخیر
خوب حالا یه جوری میگین انگار ما قرار نیست همدیگه رو ببینیم
محمد=زنت نمیذاره یعنی زنداداش که حرفی نداره بدبخت توئه عوضی زن ذلیلی
خوب پیش بیاد میام دیگه گیر نده بریم خانومم منتظره
محمد=پدرسوخته رو ببین میخواد حرصم بده چیکار میکنه
خندیدم و به زور بردمشون بیرون...آرایشگاه نزدیک بود خیلی سریع با ماشین رسیدیم فیلمبردار دم در بود هانا و فامیلای جوون من و عسل هم اومدن هی دست و جیغ میزدن عسل اومد بیرون وای چقدر خوشگل شد!! باز ماتش شده بودم با اون لباس سفید خوشگل عروسیش!! وای خدا کنترلم کن امشب!! یواش اومد پایین گل و دادگ بهش محمد و دخترخالم طناز تو جاشون کنار هم میرقصیدن و بهم لبخند تحویل میدادن...فقط مهسا بدونه!! خیلی نامحس وس به محمد چش غوره رفتم که یه شونه بالا انداخت شرط میبندم تا حالا مهسا رو با آرایش و صورت بند کرده ندیده البته مهسا دخترونه بند کرده بود نه زنونه ابروهاش و خیلی کلفت گرفت..روز عقدشم آرایشش خیلی خیلی ملایم بود...اصلا به من چه!!در و برای عسل باز کردم و خودمم نشستم و حرکت کردم...شوهر مینا هم خیلی خونگرم و باحال بود دقیقا مثله محمد بود ولی خوب محمد با اینکه نامزد داشت سروگوشش میجنبید ولی مهراد شوهر مینا خیلی دوستش داشت...مهسا رو مثله خواه رم دوست داشتم محمدم که مثلما داداش نداشتم بود ولی اینکاراش داره به روحیه لطیف مهسا که پشت اون چهره مغرور و عصبی قایم کرده آسیب میرسونه باید با محمد صحبت کنم
عسل=ماهان!!!
جانم!!
عسل=چیه عزیزم چرا تو فکری؟؟
بعد خندید و با شوخی گفت
نکنه پشیمون شدی؟؟
خندیدم و گفتم
شیطون شدی خانومم!!نمیگی شیطنتات کار دستت میده با این تیپی که زدی؟؟
عسل با خجالت خندید و گفت

romangram.com | @romangram_com