#روزای_بی_عسل_پارت_117
برو از ماهان بپرس من هیچی نمیدونم خواهر منم پیش خودتم تازه باهاشون آشنا شدم
خندیدم چقدر راحت میشه رفت رو اعصاب مینا!!
مینا= نیشت و ببند سنگین باش تا جشن تموم بشه
ساکت شدم تا اون جشن مسخره بشه اه اه
*********************
1ماه بعد
صبر کن صبرکن
محمد=زهرمار چته؟
خوب من خودم میپوشم دیگه تو برو اونور
محمد=مثلا الان میخوای بگی خجالت میکشی؟؟
نه خوب بودنت لازم نیست
محمد=مطمئنی؟؟
آره خودم میپوشم
محمد=گند نزنی تو موهات
نه نمیزنم حواسم هست
محمد رفت بیرون لباس دامادی خوشگلم و با ذوق پوشیدم چه حس خوبی بود!!!دیگه آماده شده بودم مراسم طرف عسل اینا بود و ما شمال بودیم و همچنین بعضی از فامیلامون یعنی فامیلای درجه یکمون...تو این مدت عقد هانا و محمد گرفته شده بود شاهین و مهدی هم که مامانشون میخوان امشب ببینن کی بهتره تا براشون زن بسونن!!رفتم بیرون نیشم و باز کردم که محمد با خنده گفت
قیافش و مثله خری که بهش تیتاب دادن
از تیتاب هم بالاتره
romangram.com | @romangram_com