#روزای_بی_عسل_پارت_111

با اعصابی داغون گفتم
آقا محمد از این طرف
با ترس پیشم حرکت میکرد...آخه یکی بهش بگه مگه من آشغال خورم که بیام بخورمت؟؟
*************************
ماهان
یه نگاه به داماد انداختم خوشگل بود و ساکت و مظلوم بابا رو بهش گفت
خوب آقا داماد از خودت بگو
هادی=از چی بگم؟؟
بابا=هر چی که قابل تعریف باشه
هادی=خوب30سالمه مهندس راه و شهرسازی هستم...خونه و ماشین جدا دارم وضع مالیمم شکر خدا خوبه یعنی گلیم خودم و میتونم از آب بکشم بیرون مادرم و تو بچگی از دست دادم و3تا خواهر دارم و یکی داداش یکی دوتا از خواهرام متاهلن که یکی ایشون هستن و یکی دیگه منزل تشریف دارن و یه خواهر و برادر مجرد دارم که منزل پدرم هستن
بابا=فریبا جان؟؟!!
فریبا با سیاست به داماد نگاه کرد و گفت
بهتره برین با هانا خانم حرف بزنین هانا راهنماییتون میکنه
هانا با لبخند ملیح بلند شد و رفت تا با هادی حرف بزنه که یه دفعه دختر خانواده از عسل پرسید
شما مجردین خانم؟
قیافم در هم رفت و اخم غلیظی کردم که عسل با لبخند گفت
نه متاهلم زنداداش هانا خانومم
دختر رو به من پرسید

romangram.com | @romangram_com