#روزای_بی_عسل_پارت_110
جونم عشق و محبت
حالا نوبت بابا بود برای همین با سیاست گفت
مهسا خانم ما همینه تمام رفتارا و اخلاقش بر اساس رفتارای دخترخالش شکل گرفته از بچگی باهم بزرگ شدن و مهسا به خاطر دخترخالش دو سال جهشی زده تا باهم باشن و میدونم که دخترخالش و از من و مادرش بیشتر دوست داره
از حرف بی مزش همه یه لبخند زدن که خاطره جون رو کرد با لبخند به مینا و گفت
حقم داره عروسم مینا خانم خیلی دوست داشتنیه...درس میخونین؟؟
مینا=بله کارگردانی میخونم و فعلا شغلم نویسندگیه
خاطره با لبخند گفت
چقدر عالی...واقعا آفرین...مجردین؟؟
مینا=نه نامزد دارم
یه لحظه چشمام خورد به محمد و شاهین که زیر گوش هم پچ پچ میکردن مطمئنن فکر میکردن کی میاد ما رو با این اخلاق بگیره ولی خوب ما رفتارمون خوب بود ولی این محمد چون پررو بازی در آورد باهاش اینطوری رفتار میکنم...بابای محمد با خنده گفت
حالا بهتره عروس و داماد برن یه گپی باهم بزنن
محمد با ترس گفت
تنها برم
خاطره خانم با چش غوره گفت
پس میخوای مثله قدیما بچه بفرستیم پیشتون؟
محمد=نه آخه میدونین چیه؟؟
بعد آروم گفت
میترسم بخورتم
romangram.com | @romangram_com