#روزای_بی_عسل_پارت_107

باشه اینا رو بگیر برم
وسایل و از دستم گرفت و رفتم بالا تو اتاقم عسل نبود حتما اتاق هانا بود رفتم یه پیراهن مردونه سفید پوشیدم با یه شلوار سیاه موهامم درست کردم و رفتم بیرون طرف اتاق هانا یه تقه ای به در زدم و گفتم
با اجازه
هانا=بیا تو
رفتم داخل چقدر خوشگل شده بودن خانومم که مثله همیشه چادر سفید گلدار خوشگل سرش بود....هانا هم که یه کت دامن خوشگل پوشید رو بهشون گفتم
به به عروس خانوما خوشگل کردین فقط من اینجا زشتم دیگه نه؟؟
هانا خندید و گفت
چرا خوشگلی دیگه
اه...امشب خواستگاری محمدم هست خدا کنه اونجا دلقک بازی در نیاره و گرنه کلاش پس معرکست
********************
مهسا
طبق معمول نیشش باز بود با نگاه خنثی نگاش کردم که گل و داد بهم و گفت
هرچند من خودم گلم ولی باز براتون گل آوردم ولی میدونم اونقدر باهوش هستین که بفهمین هیچ گلی من نمیشه
یه چش غوره بهش رفتم و گفتم
کی بهت این اعتماد به نفس و داده؟؟
محمد با پوزخند گفت
تو با اون سیبیلت
و رفت با دهن باز به رفتنش نگاه کردم و با حرص رفتم داخل آشپزخونه که مینا با خنده بهم گفت

romangram.com | @romangram_com