#روزای_بی_عسل_پارت_106
فریبا=راست میگه ماهان برو ببین عسل و هانا باهمفکری هم چه چیزایی انتخاب کردن
سریع رفتم کنارشون مدل دکوراسیون آشپزخونه و هال و پذیرایی و اتاق خواب بچه و زوج و اووووف ولی انصافا خوشگل بودن رو به عسل و هانا گفتم
حالا اگه شما عینه همین مبلا رو پیدا نکنین چی؟؟
هانا=سعی میکنیم پیدا کنیم
عسل=راست میگه نشد هم مبل هم رنگ اینا میگیریم که حداقل رنگاشون ست باشه
دایی=آقا ماهان میبینم که سرتون با درست کردن خونه و لباس و عروسی و این چیزا گرمه
فریبا جای من جواب داد
جوونن دیگه ذوق و شوق دارن
خاله فریماه=فریبا،حمید برای جشن عروسی هانا و ماهان میاد؟؟
فریبا=من بهش گفتم بیاد حالا نمیدونم بیاد یا نه
بازم این حرفای الکی راجب دایی حمید به نظر فریبا اینا دایی حمید آدم درستی نبود ولی دوستش داشتن یعنی خیلی دخترباز بود به هیچکی رحم نمیکرد باهاشون رابطه داشت ولی خوب من اگه دوست میشدم در حد مثلا دوتا دوست بودیم رابطه اونجوری نداشتیم اما حمید وحشی بود جالب اینجاست از من و هانا دوسال کوچیکتر بود اما هم مسقل بود هم پولدار البته من زیاد دوست دختر نداشتم جز2،3تا....مهدی که اصلا نداشت ولی شاهین و محمد ماشا...آباد کرده بودن خخخ....بی توجه به بحث مزخرفشون به تلوزیون نگاه کردم تا اون بحثی مسخره ای که راه انداختن تموم بشه
************************
فریبا=ببینم ماهان چی خریدی؟
سیب،پرتقال،کیوی،خیار...شیرینی هم رولت و نارنجکی گرفتم
فریبا یه نگاه به خریدا کرد و گفت
خوب خدا رو شکر
با من کاری ندارین؟
فریبا=نه برو آماده شو الاناست که برسن؟
romangram.com | @romangram_com