#روزای_بی_عسل_پارت_105
الان لباسم و عوض کنم توضیح میدم
و سریع رفتم بالا و لباسم و عوض کردم و با همه احوالپرسی کردم که فریبا گفت
خوب میشنوم؟؟
محمد اینا فردا شب میرن خواستگاری
فریبا با خوشحالی گفت
آره میدونستم خاطره تازه بهم گفت مبارکش باشه
آره ولی مخالف بود دختره رو که دید یکم نرم شد و قرار شد ازدواج کنن فکر کرد10سال ازش بزرگتره ولی6سال ازش بزرگتر بود دختره هم جای خواهری با نمک بود از سر محمد هم زیاد بود ولی سرزبون داشتا!!!سیاستی داشت تو راه رفتن و حرف زدن
فریبا=پس برای آدم کردن محمد میشه روش حساب کرد
صد در صد
فریبا=خوب حالا چرا دیر کردی؟؟
تا صحبت کنن و محمد بهمون شیرینی بده طول کشید
فریبا=پس قطعیه
آره
فریبا=خوب دیگه دوستتم ازدواج کرد مثله خودتم زن شمالی گرفت فقط اون دوتا دوست یالغوزت موندن
خندیدم و گفتم
اتفاقا مهدی و شاهین هم گفتن ما هم زن شمالی میگیریم
فریبا=باید به فائزه(مادر مهدی)و طلا(مادر شاهین)بگم آستین بالا بزنن
عسل=ماهان بیا ببین اینایی که انتخاب کردم خوبه
romangram.com | @romangram_com