#روزای_بی_عسل_پارت_104
محمد:مینا و مهسا..دیدی مینا چطور از مهسا دفاع میکرد؟؟ یعنی مهسا اینقدر از مینا حساب میبره که باباش با مینا صحبت کرد تا مینا مهسا رو راضی کنه؟ یعنی مهسا اینقدر به مینا وابستس که به خاطر مینا دوسال جهشی زد تا باهم باشن؟
میشه دیگه مثله ما چهارتان
شاهین:دقیقا...ولی محمد از خر شیطون بیا پایین یعنی تو ندیدی مهسا بدبخت با چه دردی به مینا نگاه میکرد؟
محمد با کلافگی گفت
خودمم دلم سوخت اما...
دیگه اما و اگر نیار دیگه تو قسمتت همینجا بود محمد نمیتونی با قسمتت بجنگی محمد
یه سکوت کرد و بعد با خنده گفت
حالا به مناسبت زن گرفتنم یه بستنی میگیرم به حساب ماهان
خفه شو از خودت مایه بذار من الان دارم عروسی میکنم دست و بالم خالیه
محمد:اصلا به حساب شاهین جونم
شاهین:داداش شرمندتم منم الان باید پولام و جمع کنم زن بگیرم
محمد به مهدی یه نگاه انداخت که مهدی سریع حرف شاهین و تصدیق کرد و گفت
آخ گفتی آخ گفتی
محمد:مردشور شما خسیسا رو ببرن اصلا خودم پولش و میدم
شاهین:محمد فردا شب من باتو میام ماهان نیست داره واسه هانا خواستگار میاد
محمد:به به مبارکه یادم باشه زنگ بزنم تبریک بگم خواهرت که ادب نداره من رفتم بستنی بخرم
و رفت تا وسیله بگیره ما هم صحبت کردیم تا بیاد بعد چند دقیقه اومد بستنی هامون و با خنده و شوخی خوردیم و بعد محمد من و رسوند خونه ساعت8بود وای الان فریبا من و میکشه در و با مظلومیت باز کردم که فریبا همینکه من و دید گفت
چرا اینقدر دیر کردی؟؟
romangram.com | @romangram_com