#روزای_بی_عسل_پارت_103

مهسا:آها...بنده هم کارگردانی میخونم
محمد:پس جواب منفی میدین دیگه؟
مهسا خیلی ریلکس گفت
اگه بخوان نذارن درس بخونم نه جواب مثبت میدم
محمد با حرص گفت
فکر کردین من میذارم شما درس بخونین؟
مهسا جا خورد انتظار همچین حرفی رو نداشت چشماش یکم تر شد روش و کرد به مینا، مینا هم با عصبانیت گفت
ببین آقای به اصطلاح محترم دخترخاله من آویزون نمونده که تو بیای اون و بگیری کیسای خیلی خوب تری هم بودن ولی از شانس بدش معلوم نیس ننه بابای احمقش چی ازت دیدن که اصرار دارن تو بشی شوهرش..اگه مهسا جواب مثبت هم بده بدون از سر اجباره..شرایط مهسا جوریه که نمیتونه حرفی بزنه ولی اگه شما ناراضی ای حرف بزن تا مهسا هم از این ذلت خلاص بشه
بعد رو به مهسا گفت
بریم مهسا
بعد رو به محمد گفت
بهتره بچه بازی رو بندازین کنار چون مامان بابای شما کسایی نیستن که بیخیال این موضوع بشن همدیگه رو به زور هم شده تحمل کنین عشق و علاقه بعد ازدواج هم به وجود میاد خوب به حرفام فکر کنید خدافظ
بعد به مهسا اشاره کرد و رفتن محمد با زار بهم نگاه کرد که گفتم
به نظرم مینا راست میگه مهدی:آخه به زور که نمیشه یعنی شما خاله خاطره و عمو پیمان و نشناختین؟؟ عمو پیمان کنار بیاد خاله خاطره کنار بیا نیست
شاهین:بیا و ازدواج کن و بیخیال شو محمد انصافا دلم کباب شد واسه مهسا بیچاره با چه بغضی به مینا نگاه میکرد
محمد یه نگاه متفکرانه کرد و گفت
معلومه همدیگه رو خیلی دوست دارن
شاهین:کی؟

romangram.com | @romangram_com