#رز_خونی_پارت_99


گفتم : من بر عکس .

دیگه چیزی نگفت و دوباره سرشو کرد تو کتاب .



دو روز بعد .



واقعا چه حسی داره یه بیوه عروسی بکنه ؟

مادرت عروسی نمیکنه داره عقد میکنه

بلاخره عروسی که میکنه .

نشسته بودم کنار مامان و داشتم لباسشو درست میکردم ... اینقدر ذوق و شوق داشت که مطمئنا اون موقع که با بابا عقد کرد نداشت . هی بابا هر چی بهت گفتم کشک بود اخر سرم همسر عزیز تر از جانت کار خودشو کرد .

گفتم : خوشحالی مهین خانوم ؟

گفت : خب برای هر کسی این شب یه شب خوشه عزیزم .

گفتم : بیچاره بابا . کاش بود و میدید که برادرش داره عقد میکنه . هی !

گفت : ببین دخترم ... به مولا میدونم عاشق بابای خدا بیامرزتی اما این بچه ها که سنشون از تو کمتره پس فردا که ننه اشون مرد یه بابا میخوان .

گفتم : نه بابایی که با عمو هیچ فرقی نداره .

گفت : تو عمو فرضش بکن .

گفتم : من ... لا الله الا لله .... من هیچی فرضش نمیکنم نه بابا نه عمو !

گفت : چرا اینقدر از طارق بدت میاد ؟ اون که کاری به کسی نداره !

گفتم : حالا به وقتش میفهمی مادر من . میفهمی که چقدر ضرر داره وجودش .

مامان آهی کشید و نگاهی به دستاش انداخت ... همون موقع ایران که آرایشگر خانواده ما بود وارد اتاق شد .... تمام مدت زل زده بودم به دست ایران که روی صورت مامان پرواز میکرد .

romangram.com | @romangram_com