#رز_خونی_پارت_100
اخر سر که گفت تمومه یه نگا به صورت مامان انداختم .... زیبا شده بود .
لباسشو تنش کردم و منتظر شدیم تا خبر بدن که طارق اومده یا نه !
تموم مدت من سر به زیر نشسته بودم توی اتاق و مامان هی به خودش تو آیینه نگاه میکرد .
گلاب خاتون هم اونجا بود .
گلاب خاتون گفت : اِوا مهین خانم اینقدر به آیینه نگا نکنین خانم جان .
گفتم : مگه چی میشه ؟
گفت : خوب نیست .... میگن رابطه عروس و داماد رو شکراب میکنه .
گفتم : چه چیزا ... این همه عروس تو آیینه نگاه کردن الانم میبینی 3 4 تا بچه دارن .
در گوشم گفت : زن بیوه نگاه بکنه بده نه یه دختر .
گفتم : آهان از اون لحاظ . شما به اینا اعتقاد دارین ؟
گفت : ای خانم جان .... دیگه کی به فکر ما اهمیت میده ؟
لپ های چروک و سفید گلاب خاتون رو بوس کردم و فرو رفتم تو آغوشش .
گفتم : این فنره اذیتم میکنه . نمیشه نبندمش حالا ؟
گفت : خاک به گورم خانم جان . دختر بزرگ مهین خانم که نباید بدون فنر حاضر بشه .
گفتم : چه چیز مضخرفیه .
گفت : همینه که هست .
گفتم : بیاین منو بزنین .
گفت : اگه بفهمم که درش اوردی چوبت به خیسه .
اینم یه تهدید موثر از طرف گلاب خاتون ..... چوبم به خیسه اگه فنرو در بیارم .
romangram.com | @romangram_com