#رز_خونی_پارت_101


تقه ای به در خورد و پشت بندش صدای ایران اومد که میگفت اقا دوماد اومد .

اَه اَه به طارق میگن دوماد ؟ وای خدای من !

از سرجام پاشدم و چادر سفید و گل گلیمو سرم کردم ... گلاب خاتون هم کمک مامان کرد و بردتش بیرون ... منم پشت سرشون رفتم بیرون .

طارق اینقدر بی حس به مامان نگاه میکرد که خود مامانم اینو فهمید اما یک هو خوشحال شد و چشماش یه برقی زد .... این دیگه چی بود ؟ این برقه این وسط چی بود ؟ اصلا برای چی بود ؟

طارق و مامان و گلاب خاتون رفتن توی یه ماشین و من بدبخت موندم تا یکی بیاد منو ببره ... داشتم این پا اون پا میکردم که یه ماشین جلو پام وایساد ... شیشه رو کشید پایین و من چهره بیضی شکل و سفید شاهین رو دیدم .

گفت : بپر بالا نو گل عروس .

سوار شدم و در رو آروم بستم ... یه نگاه بهش انداختم .

یه کت و شلوار طوسی که یه پیرهن مشکی هم زیرش پوشیده بود و جلیقه هم تنش بود .

گفتم : مشتی په کلاهت کو ؟

گفت : نه دیگه این عروسیه . باز عزا بود یه چیزی اما این عروسیه .

گفتم : اوه زیادی شلوغش نکردی ؟ عقد کنونه ها .

گفت : چ فرقی داره . بلاخره که عروسی میکنن .

با خودم گفتم : میخوام نکنن .

اما چیزی نگفتم و سکوت کردم .... شاهین همش سوت میزد و خوشحال بود .

هه اقا شاهین شاده ما رو به مرگیم .

تا وقتی برسیم سمت عمارت توی ماشین سکوت بود ... وقتی رسیدیم ... از ماشین به کمک شاهین پیاده شدم و راه افتادم سمت عمارت ... وارد عمارت که شدم رفتم توی یه اتاق و خودمو یکم راست وریست کردم بعدشم دربست رفتم تو اتاق عقد .... هنوز طارق نیومده بود تو اما کلی زن ریخته بودن تو اتاق .

با فامیلا که سلام و علیک کردم رفتم نشستم روی صندلی ای که طارق قرار بود بشینه . الهی همین الان گور به گور بشی پات به این سفره باز نشه .

مامان مشغول حرف زدن با زنا بود ... طبق معمول خبر چینی و حرف های خاله زنکی . متاسفانه مادر من دقیقا عین همین زنا بود و هیچ کاریش نمیشد کرد .

بلاخره زنا دست از حرفاشون کشیدن و چادراشون رو سرشون کردن ... من یه پیرهن بلند قرمز که استین های بلندی داشت رو پوشیده بودم برای همین به جز روسری نیازی به چادر نبود ... روسری حریر قرمز سفیدمو سرم کردم و از روی صندلی پاشدم .

romangram.com | @romangram_com