#رز_خونی_پارت_102
عاقد اومد و سوال هاشو پرسید .
عاقد گفت :خانوم مهین بزرگ نیا آیا وکیلم شما را به عقد دائمی اقای طارق خان قاجار در اورم ؟ آیا بنده وکیلم ؟
این بار سوم بود .... یا آره یا نه .
مامان یه نگاه به من و یه نگاه به سایه که ته اتاق وایساده بود انداخت ... ناراحتی رو میشد از توی چشماش دید اما ....
مامان گفت : با اجازه دخترام و پسرام و شوهر خدا بیامرزم .... بعله .
صدای هل هله و دست و سوت و جیغ گوشامو کر کرد و قلبمو پاره پاره .... یه قطره اشک از چشمم چکید اما محکم و مغرور وایسادم سر جام ... تمام اتفاق های که توی اتاق عقد افتاد برام مثل یه ترکه بود که وقتی مامان یا طارق خوشحال بودن میزد توی کمرم .
هه کجایی اقا شاهین میخوام بهت بگم بلاخره زندگی منو چرخوند نه من زندگی رو .
مردا وارد اتاق عقد شدن و یکی یکی به من و سایه تبریک میگفتن .... از بین مردا داراب و مهراب رو دیدم که کنار هم وایساده بودن ..... حس میکردم مهراب شکسته تر شده .
یعنی اونم مثل من عذاب میکشه ؟
صدای فین فین کردنای سایه روی مغزم اسب سواری میکرد ... برگشتم سمتش و بردمش یه گوشه و نشوندمش روی صندلی .
گفتم : چه مرگته تو باز ؟
گفت : دیدی مهتاب ؟ دیدی اخر سرم بهم رسیدن ؟ اخر سرم ما باختیم . چقدر تو به مامان گفتی چقدر ما با طارق سرد بودیم ... اما هیچ فرجی نشد که نشد . ای خدا اخه من ناپدری نمی خوام تازه چه نا پدری که عموته .... چه عمویی که ناپدریته .
شنیدی میگن زن بابا .... ما به این چی بگیم ... عمو ؟ بابا ؟ پدر ؟ طارق خان ؟ والا به مولا به این نمیشه کلمه مقدس عمو رو هم بست چه برسه به کلمه مقدسی که توی ابرهاست و بهش میگن پدر .... کاش بابا زنده بود . کاش می اومد این سفره رو آتیش میزد . ای خدا .... خدایا به من صبر بده ... به من نده اصلا ... من داد میزنم فریاد میزنم اما این خواهرم اخر سرم دق میکنه .... مهتاب چرا هیچی نمیگی ... دیدم چه طوری زل زده بودی به اون پست عوضی .... دیدم وقتی مامان گفت بعله چطوری خورد شدی . به مولا ... به قرآن قسم داری خودتو داغون میکنی .... مهتاب دیگه نشدنیه اینکه این دوتا رو از هم جدا کنیم اما میشه فریاد زد .
اروم و بی سرو صدا گفتم : داد منو کسی نمی شنوه . برای چی بیخودی داد بزنم .
سایه گریه میکرد اما همه به ما نگاه میکردن ... نمیدونم تا چه حد حرفاشو شنیده بودن اما دیده بودن ما رو .
از اتاق زدم بیرون .... اشک نمی ریختم اما وضیعتم از اشکم بدتر بود .... حرف های سایه واقعا یه تیر زد درست وسط قلبم .... این منم ... مهتاب خان قاجار .... دختری از دیار غم و سکوت ... دختری از دیار صبر و تحمل .... دختری ضریف و شکننده .
دختر بزرگ طاهر خان .... با قلبی تیر خورده و خونین ..... همین جا تسلیم زندگی میشه و بهش میگه : دنیا من تسلیم . زندگی من تسلیم ... تو خودت با من بازی کردی و این بازی رو شروع کردی . خودتم .... به جون خودم .... تمومش کن . من هیچ غلطی نمیکنم ... فقط تو تمومش کن .
نمیدونستم تا چه وقته نشستم روی تخت دقیقا همونجا که دو روز پیش شاهین نشسته بود .... صدای قدم های کسی رو میشنوم .... سرمو از روی زانو هام بر میدارم و طارق رو میبینم .
طارق گفت : ببین مهتاب من حتی به خواهرتم گفتم ... من یه موجود پست نیستم .
romangram.com | @romangram_com