#رز_خونی_پارت_103


من همون عموتونم .... نمیدونم شما چی فکر کردین .... فکر میکنین من مثل نا پدری های توی داستانم که شما رو اذیت میکنه ؟ من فقط خواستم پناه نزدیکتری برای شما باشم .

گفتم : عمو جان .... پدر تازه جان ... هر چی که هستی . خوش باش با عروست .

ما هیچ فکری نکردیم و نمی کنیم . تو فقط مادر منو خوشبخت بکن . دیگه هم هیچ حرفی نداریم طارق خان . خوش باشی .

غمی توی چشماش بود که درکش نمیکردم .... شاید از غم درون من بیشتر شایدم کمتر نمیدونم اما هر چی بود درک نمیکردم ! طارق رفت .... کسی که تموم زندگیم رو خراب کرد رفت .

*******************

فردا عیده .... اصلا عید خوبی نمیشه .... الان فقط من ... مهراب سایه وسیاوش میدونیم که طارق بابای جدیدمونه اما بقیه فکر میکنن که همون عموی همیشگیشونه .

کاش منم یکی از اونا بودم ... ای کاش !

یه آه بلند کشیدم و دوباره چشم دوختم به درختایی که تازه دارن سر سبز میشن .

عید رو کلا دوست دارم اما این عید رو دوست ندارم .

از روز عقد کنون چند روزه میگذره و ما زیاد با طارق دیدار نداشتیم اما حتما عید اینجاست .

قراره برای عید بریم شهر پیش بقیه بچه ها و نوه های اردشیر خان قاجار اقا بزرگ من . خب اردشیر خان قاجار یه مرد سیبیل کلفت و عصبانیه که من هر موقع میدیدمش میشدم عین سنگ اما خب الان چند سالی میشه که مرده . دقیقا یک سال قبل از اینکه بابا فوت بکنه .

هی بابا بابا ..... کاش من شب عید پیش تو بودم .

تنها چیزی که بازم منو میخندوند یا داراب بود یا آقا گل دزده . هنوزم با فکر کردن بهش خنده ام میگیره .

دقیقا بعد از سیزده بدر سال باباست .... واقعا خدا میدونه دیگه باید چیکار کرد اون موقع

.

اوه اوه کارنامه ملیحه رو چیکار کنم دیگه ؟ اونم من باید برم .

مامان که هیچ سالی نمیرفت من باید برم همیشه دیگه امسال خجالت میکشم برم تو مدرسه .

حالا مادرا میگن مگه اینا مادر ندارن که خواهر بزرگش میاد مدرسه ! خدا وکیلی ملیحه خیلی تو مدرسه اذیت میشه هر چی میشه ازش میپرسن امیدوارم کسی به ملیحه نگه که مامان و طارق ازدواج کردن چون بدبخت میشیم .

ملیحه اول راهنماییه اما هنوز ده سالش تموم نشده و نرفته تو یازده سال .

romangram.com | @romangram_com