#رز_خونی_پارت_104


یکی اومد کنار من نشست .... سرمو چرخوندم و عماد رو دیدم که نشسته بقل من و مثل همیشه اخماش تو همه .

گفت : ببین مهتاب .... به شاهین نزدیک نشو .

گفتم : به به اقای اخمو نصیحت کردن بنده رو .... خب دیگه چه نصیحتی داری ؟

گفت : ببین مهتاب هزار بار دیدم که با شاهین میگی میخندی حال میکنی . بابا من که باهاش یکم رفت و آمد داشتم میدونم که آدم درستی نیست و خطرناکه .

گفتم : ببین عماد یکم دیگه حرف بزنی بخدا سرمو میکوبم به دیوار .

گفت : خود دانی .

پاشد از روی تخت و رفت . چرا من از هر کسی که از شاهین بد میگفت زود به دل میگرفتم .

شاید واقعا درست میگفتن ..... شایدم دروغ اما وقتی دیدم شاهین خوبه و میتونه خوب باشه اینا رو هرگز قبول نمی کنم .

واقعا شاهین آدم بدی نبود .... همیشه فکر میکردم یکی مثله طارق اما خب همه مثل هم نیستن . من از طارق متنفرم اما شاهین .... شاهین نه .

شاهین مثل طارق نیست و باهاش فرق داره . مطمئنم که فرق داره .

دستمو میکنم لای موهای بلند مشکیم ..... دیگه زمستون سرد و بیرحم داره میره .

چرا اینقدر از زمستون بد میگن ؟ احساس میکنم زمستونم مثل ما آدما احساس داره .... خب اگه یکی به منم بد بگه بدم میاد . بیچاره زمستون ....

_ ابجی ابجی . بدو بیا شام دیه .

گفتم : اومدم ملیحه .

از روی تخت پاشدم و پشتمو تکوندم .... راه افتادم سمت اولای باغ و عمارت .

وارد عمارت شدم و یک راست رفتم تو سالن غذا خوری .

عمه اینا هم اونجا بودن اما مامان نبود .... به درک دیگه برام مهم نیست .

نشستم کنار سایه و ملیحه و برای هر دوتاشون برنج و مرغ ریختم .... بی سر و صدا شروع کردم به خوردن غذا .

_ خب مهتاب خانوم میخواستم در مورد یه موضوعی باهات حرف بزنم .

romangram.com | @romangram_com