#رز_خونی_پارت_105


گفتم : بفرماین عمه جان .

عمه من من کنان گفت : ببین دخترم بلاخره هر کسی یه روزی از خانواده اش جدا میشه دیگه .

گفتم : بله میدونم .

گفت : نپر وسط حرفم بچه .

گفتم : عذر میخوام بفرماین .

گفت : خب میدونی من سن زیادی نداشتم که از بابات و عموت و مادرم جدا شدم و شدم زن این یارو .

خسرو خان گفت : اِ طاهره درست صحبت بکن بابا .

عمه گفت : یه بار دیگه هر کی بپره وسط حرفم ....

گفتیم : چشم .

عمه ادامه داد : خب از اونجایی که هیچ دختری روی زمین نمی مونه یعنی تنها نمی مونه ..... ای بابا بزار راحت بگم دیگه مهتاب جان .... برات .... خواستگار پیدا شده !

به جای اینکه من هول بکنم داراب هول کرد و به سلفه افتاد .

خسرو خان با خنده گفت : خوبه برای این خواستگار پیدا نشده .

داراب نفس نفس زنون گفت : چی خواستگار ؟ کیه ؟

عمه گفت : حامد .... پسر احمد خان .

میشناسمش .... چند باری دیده بودمش توی مهمونی ها اما چشم منو نمی گرفت .

وقتی عمه گفت برات خواستگار پیدا شده ذهنم رفت سمت شاهین .... اما چرا شاهین ؟

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و شروع کردم به بازی با مرغم .... همه چشما زل زده بود به من منم چون کلافه شده بودم گفتم : عمه جان من جوابم منفیه . من از حامد خوشم نمیاد .

خسرو خان گفت : وا چرا دختر ؟ میترشیا ؟

گفتم : راستش از اون خوشم نمیاد خب .... پسری که با من تفاهم داشته باشه نیست .

romangram.com | @romangram_com