#رز_خونی_پارت_106
با کلمه تفاهم یاد تفاهم های خودم و شاهین افتادم . چقدر نزدیک و شبیه به هم بودن .
یه نگا به داراب انداختم ... رنگش شده بود گچ . هیچ فرقی نداشت با رنگ دیوار .
یک هو از روی صندلیش پاشد و رفت بیرون .... منم راه افتادم دنبالش ... رفت تو باغ . رفتم تو باغ .... رفت تو کلبه و منم وارد کلبه شدم .
اروم و بی سر و صدا وارد شده بودم و اون منو ندیده بود .
نشسته بود روی تخت و چادرمو که بیشتر اوقات اونجا بود گرفته بود جلوی دستاش و داشت هی نفس های عمیق میکشید . داشت با خودش یه چیزای میگفت بیشتر که دقت کردم شنیدم .
_ هی مهتاب مهتاب .... تو با من چیکار کردی ؟ همیشه خواستم ازت فاصله بگیرم اما نشد . چقدر خواستم از ایران برم اما یاد تو .... چشمای خمار مشکیت .... موهای بلند و نرم مشکیت مگه گذاشت ؟ مهتاب حتی مامان هم فهمیده بود که خیلی تو خونه شمام و فکر کرده بود که به سایه علاقه دارم .... چی میگفتم ؟ میگفتم نه مامان داری اشتباه میکنی .... منی که این همه جنب و جوش دارم فقط و فقط دختر بزرگ داداشت رو که همیشه تو لاک خودشه رو میخوام ؟ مهتاب نمیدونی وقتی شنیدم داره برات خواستگار میاد چقدر ناراحت شدم . مهتاب باید یه کاری بکنم . تو باید مال من بشی ... اگه مال یکی دیگه بشی .... من .... من دیوونه و روانی میشم .... مهتاب تو باید منو قبول بکنی . میفهمی ؟ مهتاب بخدا کاری میکنم اگه هیچ احساسی به من نداشته باشی یک روزه بشی عین خودم . مهتاب من .... من دوست دارم . من دیوونه اتم . من عاشقتم مهتاب .
تا اون لحظه دستمو گرفته بود جلوی دهنم تا صدای گریه ام بلند نشه اما دیگه نتونستم . دستمو برداشتم و در رو محکم باز کردم .... تونستم عکس العمل داراب رو ببینم که وقتی من داشتم از اتاق میرفتم بیرون رو ببینم اما برام مهم نبود .
حس میکردم دیگه هیچ جا برام هوای آزاد نداره دارم همه جا خفه میشم .... بارون داشت میبارید .
دویدم ..... با یه لباس نازک بهاری توی بارون سرد اسفند می دویدم .... دوباره پام گیر کرد به سنگ اما ایندفعه دوباره دستی منو گرفت .
_ خانومی نمیزارم هیچوقت بی افتی . میفهمی ؟
صدا صدای گرم شاهین بود ..... نفس های گرم شاهین به گردنم میخورد و باعث میشد حس نزدیکی بیش از اندازه ای به شاهین پیدا بکنم .
شاهین منو گرفت توی بغلش و برد سمت ته باغ قسمت راست یعنی سمت عمارت و پنجره اتاقم .... از پنجره منو انداخت تو و خودش با یه پرش افتاد تو اتاق ... منو گذاشت رو تخت و پاشو گذاشت لبه تخت .... یه تکیه از لبه شلوارشو کند و باهاش زخم پامو بست .
شاهین گفت : باز چی شده ؟ باز چی وجودتو شکسته خانوم کوچولو و ضعیف ؟
گفتم : پیشم باش . نرو .
گفت : تا هر وقت که بخوای هستم .... من هیچ جا نمیرم .... تو فقط خوب باش .
گفتم : کنارم بخواب .... میترسم .
آهسته و آروم خوابید روی تختم و منو گرفت توی آغوشش .... تکیه داده بودم به سینه ستبرش و سرم زیر گردنش بود ... گه گاهی بوسه ای به موهام میزد ... کم کم خواب اومد سراغم . یه خواب شیرین که به عمرم هم ندیده بودم .
romangram.com | @romangram_com