#رز_خونی_پارت_107
صبح با نوازش دست یکی از خواب بیدار شدم .
چشامو با دستم مالوندم و یه خمیازه کشیدم .... هر کسی که بود یکم جا خورد پاشد .
چشامو باز کردم و داراب رو دیدم که با صورت سفید و چشمای به اشک نشسته منو نگاه میکنه .
گفتم : اِ داراب چرا داری گریه میکنی ؟
گفت : اگه تو دیشب .... دیشب
بغض راه گلوشو گرفته بود و نمی تونست خوب حرف بزنه . مگه دیشب چه اتفاقی افتاده بود ؟
یک هو همه اتفاق های دیشب اومد جلوی چشمم .... حتی میتونستم بازم حرف های داراب رو بشنوم . از رو تخت عین جت پاشدم .
گفتم : داراب برو بیرون .
گفت : بزار باهات حرف بزنم .... من از 15 سالگی به تو هیچی نگفتم حالا میخوام بگم . میدونم همه حرفامو شنیدی .... مهتاب تو چی ؟ تو منو دوس داری ؟
چی میگفتم ؟ داراب مثل یکی از برادرام بود . اگه بگم اره مطمئنم که همسر خوبی براش نمیشم .
گفتم : داراب اگه بازم من بگم اره ما نمی تونیم با هم ازدواج بکنیم . ما همسنیم !
گفت : لعنت به این رسم قاجاریا .... حالم از این رسم بهم میخوره که منو از تو جدا میکنه .
گفتم : داراب من همسر خوبی برات نمیشم .
گفت : مهتابم ؟! نور زندگی من ؟ تو ...تو رو حتی از مادرمم من بیشتر دوس دارم .
داد زدم : بسه بسه نمیخوام بشنوم .
romangram.com | @romangram_com