#رز_خونی_پارت_98
خندیدم .... تازه فهمیدم شاهین اونقدرا هم بد نیست . پسر خوبیه .... اما باید کاری بکنم که دور و بر طارق نگرده و زیر دست اون بد سفت نباشه .
شاهین گفت : بپیچ اون پتو رو دور خودت .
گفتم :چه پرستار مهربونی . همیشه اینجور نیستیا !
گفت : وقتی کسی به پر و پام نپیچه عین ادمم .
گفتم : این کسی منو بودم ؟
گفت : نه نه من غلط بکنم شما رو بگم .
گفتم : وایسا حالا وایسا اقا شاهین .
گفت : حالا اینا رو بیخیال . پَس فردا بابای جدید داری !
پَس فردا ؟ اهان اره ! پَس فردا عقد کنون مامان با طارقه .
آهی کشیدم و پتو رو بیشتر دور خودم پیچیدم .
شاهین یه کتاب از روی میز برداشت و شروع کرد به خوندنش .... کتاب دیوان حافظ بود .
گفت : حفظی ؟
گفتم : ای تا حدودی . زیاد حافظ نمی خونم یا سعدی یا فروغ .
گفت : منم فروغ میخونم . البته سعدی رو نخوندم .... یعنی قسمت نشده .
گفتم : نظامی رو که خوندی ؟
گفت : خسرو شیرینش فقط .
گفتم : لیلی و مجنونش .
گفت : چه جالب من لیلی و مجنونش رو دوست ندارم اما خسروشیرینش رو واقعا دوست دارم .
romangram.com | @romangram_com