#رز_خونی_پارت_97
پس تو کلبه بودیم ... یک هو یاد اون شبح سیاه افتادم . عین جت نشستم رو تخت .
گفتم : اون ... اون شبحه ؟
گفت : اون چادر سایه بود بخاطر وزش باد افتاده بود رو بوته ها .
گفتم : وای خدای من چقدر ترسیدم .
گفت : بیا ... اگه من دنبالت نباشم که ...
گفتم : خوبه خوبه بَس کن دیــــ ...
یک هو دیدم انگشتشو گذاشت روی لبام و منو وادار به سکوت کرد ... یکم خودشو کشید سمتم .... هیچ کاری نمی تونستم بکنم .
گفت : بزار برای یک بار قشنگ حسش بکنیم .
منظورشو نفهمیدم ... انگشتشو از روی لبام برداشت .
لباشو اروم و محکم گذاشت روی لبام .
حالا منظورش رو فهمیدم ... میخواست که قشنگ برای یه بار مزه بوسه رو حس بکنه
خب دروغ چرا منم میخواستم حسش بکنم .
اروم و اهسته لبامون تکون میخورد .... شاهین زیاد جلو نمی رفت و مرز خودشو میدونست من هیچ حرکتی نمیکردم چون نمیخواستم که شاهین دو برش داره .
مزه بوسه های شیرین شاهین رو هیچوقت فراموش نمیکنم .
وقتی لباشو از روی لبام برداشت گفت : اینکار رو کردم تا دیگه نترسی خانوم کوچولو .
چقدر این کارش رو دوس داشتم . اروم زیر لب ازش تشکر کردم .... از روی تخت پاشد و رفت سمت میز .
یه لقمه بهم داد که بخورم .... چه پرستار خوبی .
گفتم : شغل پرستاری بهت میادا .
گفت : اِ اینجوریه ؟ نداشتیماااا .
romangram.com | @romangram_com