#رز_خونی_پارت_96


به شاهین اشاره کردم که روشنش بکنه ... لبخندی زد و پیپ رو روشن کرد ... با کشیدن پک اول طعم لب های شاهین رو حس کردم ... یه طعم شیرین و خاص .

یکم سرم گیج رفت اما عادت کردم ... زیاد نمی خواستم بکشم برای همین با اینکه سخت بود دیگه نزارم اون مزه شیرین و خاص رو حس بکنم پیپ رو دادم به شاهین .

شاهین گفت : خیلی فرق داری با دخترای دیگه . خیلی . شاید بخاطر همینه که ...

دیگه ادامه نداد .... برای چی ادامه اش نداد ؟ این همون موضوع مخفی بود ؟

اَه لعنتی .

شاهین رفت و دوباره نشست روی تخت ... پیپو گذاشت تو جیبش و رفت تو فکر ... ابروهاش بدجور بهم گره خورد .

منم شروع کردم به بافتن بافتنی ... صدای وزش باد لا به لای درختا حس بدی رو به من میداد .... کم کم هوا تاریک شد .

سرما بیشتر بیشتر تو استخونام نفوذ میکرد . صدای هو هو و وزش باد ترسناک بود ... از سرجام پاشدم ... تاریکی همه جا بود و چیزی دیده نمیشد ... پاورچین پاورچین رفتم سمت تخت .... اما شاهین رو تخت نبود ... دیگه واقعا ترسیده بودم .

عرق سرد نشست روی پیشونیم .

احساس کردم یه چیزی داره بین بوته ها تکون میخوره .

یک هو شبح سیاهی از لا به لای بوته ها اومد بیرون ..... اینقدر ترسیده بودم که صدام در نمی اومد و نمی تونستم جیغ بزنم ... پا به فرار گذاشتم .... اما وقتی داشتم می دویدم پام گیر کرد به یه سنگ و نزدیک بود با سر بخورم تو زمین که یه دست محکم زیر بغلمو گرفت .... دیگه داشتم بیهوش میشدم

_ مهتاب چت شد ؟ مهتاب ؟

گفتم : شاهین کمـ ...

دیگه هیچی یادم نیومد جز اینکه فرو رفتم تو اغوش گرم شاهین .



با ضربه های دستی به صورتم چشامو باز کردم ... اینجا نه عمارت بود نه اتاقم .

_ مهتاب ؟ مهتاب خوبی ؟ تو چت شد ؟

با صدای ضعیفی گفتم : من کجام ؟

گفت: تو کلبه . منم شاهین .

romangram.com | @romangram_com