#رز_خونی_پارت_94
گفتم : به قول خودت فضولی نکن تو کارای من .
گفت : اینقدر با من لجبازی نکن . میدونم که سردته پَس برو تو عمارت .
از کنارش بی تفاوت رد شدم ... هنوزم تکیه داده بود به درخت ... پشت سرم راه افتاد . اَه لعنتی چرا خودت نمیری تو عمارت ؟ چرا این همیشه دنبال منه ؟ یک هو دیدم یه چیزی از تو جیبش در اورد ... یعنی چی بود ؟
اون شیء رو گذاشت تو جیب شلوارش ... خیلی کنجکاو بودم اما نمی خواستم بخاطر غرورم برگردم و ازش بپرسم که اون چی بود .
به راهم ادامه دادم تا رسیدم به دوراهی .... یکیش میرفت سمت اتاق ها و عمارت و اون یکی سمت حوض و کلبه .
نمی خواستم برم تو کلبه مخصوصا وقتی شاهین هم پشتمه .
رفتم سمت حوض .... نشستم کنار حوض و دستمو کردم تو اب تازه و یخش .... مش بابا همیشه ابشو تمیز نگه میداشت .
شروع کردم به شعر خوندن
شاهینم شروع کرد همراه من خوندن ...
بگذر ز من ای اشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
لالالالا
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سر گذشتن
لالالالا
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر
romangram.com | @romangram_com