#رز_خونی_پارت_93
رفتم تو باغ ... هوا به شدت سرد بود .... شنلمو بیشتر دور خودم پیچیدم و همین جا منصرف شدم که کلاه نیاوردم با خودم .... اما سرما در مقابل دردای من هیچی نبود ... یک هو صدای پای کسی رو شنیدم .... هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد .
پا به فرار گذاشتم ... احساس ترس میکردم .
موهام با وزش باد تو هوا قاطی شده بود و پاهام بدون کنترل خودم می دویدن .... یکم که رفتم جلوتر وایسادم ... پشت سرمو با دقت نگاه کردم ... مثل بیابونی خالی بود .
اما من مطمئنم که صدای پا رو شنیدم .
_ من اینجام .
برگشتم و شاهین رو دیدم که به درختی تکیه داده بود .
گفت : پَس تو هم هوس باز شدی ؟ برای چی اومدی بیرون ؟
گفتم : به تو هیچ ربطی نداره . اصلا تو برای چی اومدی بیرون ؟
گفت : به قول خودت به تو ربطی نداره .
گفتم : برای چی دنبال منی ؟ چرا منو دنبال میکنی ؟ تو قبرستون تو باغ تو عمارت . تو چی میخوای ؟
گفت : زیاد فضولی نکن خانوم کوچولو به ضررته .
گفتم : نکنه میخوای بازم منو ببوسی ؟ اره دیگه ادمای عوضی از این کارا میکنن .
گفت : یه بارم بهت گفتم که تو هیچی نمیدونی پس زیادی حرف نزن .
گفتم : بهم بگو تا بدونم .
گفت : من چیزی رو به فضول ها نمیگم .
با داد گفتم : این زندگی منه ... زندگی من این وسطه بعد تو انتظار داری من چیزی نپرسم و ساکت بمونم تا ببینم چی میشه ؟ اخه مگه میشه ؟
گفت : بزار زندگیت تو رو بچرخونه نه تو زندگیت رو .
گفتم : اون موقع است که هیچی ازم باقی نمونه .
گفت : میل خودته . حالا هم سرده برو تو عمارت تا سرما نخوردی .
romangram.com | @romangram_com