#رز_خونی_پارت_92


نمیدونم چرا این داراب اینقدر با شاهین بده ... درسته زیاد ادم خوبی نیست اما اینقدرا هم بد نیستش !

عماد اومد نشست دم پشتی و شاهینم رفت کنارش ... داراب اومد نشست رو مبل سه نفره کنار سهراب و مهراب .

سایه رفت تا چایی بیاره و ماهانم داشت میرفت کمکش که بهش گفتم بره تو اتاقم و بافتنیم رو بیاره .

بعد از چند دقیقه ماهان اومد و بافتنی رو داد دستم . منم شروع کردم به بافتن ... حال و حوصله شرکت تو بحث های سیاسی اقایون نداشتم . سایه با سینی چایی اومد و منم یه دونه برای خودم برداشتم .

از روی مبل پاشدم و رفتم نشستم کنار سالومه ... سنگینی نگاه های شاهین و داراب رو حس میکردم .

سالومه گفت : ابشی خوشدله ؟

گفتم : ببینم ابجی کوچولوم چی کشیده ؟

گفت : ببین این یه دلخته ( درخته ) اینم جوجو لوش ( روش ) نشسته . قشنده ؟

گفتم : اره قشنگه اما یه ابرم این بالا بکش .

گفت : اخه خولشید ( خورشید ) داله ( داره ) دیه نیازی به ابر نی .

گفتم : قربون ابجی کوچولوم بشم هر جور راحتی .

دوباره شروع کرد به کشیدن .... مداد های رنگ وارنگش روی صفحه شفید پرواز میکرد و خط خطیشون میکرد ... مثل این میمونه که یه نفر صفحه سرنوشتت رو با یه مداد سیاه بگیره و صفحه رو پر بکنه از خط های سیاهی که دیگه پاک نمیشن . خط های سیاه اتفاق های گذشته ان که دیگه بر نمیگردن و اون مداد یاد اور خاطراتته !

کاش بر میگشت و من هیچوقت اجازه نمیدادم که این وصلت سر بگیره . هیچوقت هیچوقت .

قطره اشکی از گوشه چشمام چکید ... نمیدونم برای چی .... همینجور پشت سر هم میچکید و من سرمو تا حد ممکن زیر برده بودم و اجازه نمیدادم که شونه هام بلرزه تا کسی متوجه بشه . همینجور که قطره های اشک میرقصیدن و ای افتادن پایین به بافتن شالگردن ادامه میدادم .

برای چی گریه میکنم ؟ نمیدونم ؟! شاید برای گذشته . شایدم برای الان . شایدم برای فردا.

دستام میلرزید .... اما بازم سمج بودم و اجازه لرزیدن شونه هامو نمیدادم .

از سر جام پاشدم و اروم و اهسته از تو سالن زدم بیرون ... هنوز بافتنی و میله ها دستم بود .

خسته بودم از این همه اتفاق ... از این زندگی که همه فکر میکنن عالیه ... چرا همه فکر میکنن حاکم بودن و پول بهترین راه خوشبختیه . ما بدبخترینیم .

مادری داریم که فکر ما نیست .... از عمو حرف نمیزنم چون دیگه ندارم . و بابایی که ...

romangram.com | @romangram_com