#رز_خونی_پارت_90


داراب دخالت کرد و گفت : اره منم برگ چغندر دیگه .

گفتم : بیستر از این ازت انتظار نمیره !!

گفت : نامرد بی احساس قلب شکون بی درد .

گفتم : چی ؟

گفت : پیچ پیچی .

مهراب گفت : خب برگ چغندر بیا کمک گلاب خاتون اون شیشه ها رو جمع کن .

داراب گفت : وایسا ببینم چرا من ؟

مهراب گفت : چون کسی دیگه ای رو در مقام این کار نمیدونم جز تو .

گفتم : چه کار مهمی . بدو بدو داراب .

داراب گفت : فقط بخاطر کمر گلاب خاتون .

گلاب خاتون نفس نفس زنون گفت : پیر شی الهی پسرم .

داراب هر بدی ای که داشت این کارش خوب بود ... همیشه کمک دست دیگران بود . پسر با احساسی بود و قلب مهربونی داشت .

مهراب دست منو و با بقیه رو کشید و برد تو سالن .... جز ماهان و سالومه کس دیگه ای نبود ... سالومه نشسته بود روی زمین و داشت نقاشی میکرد و ماهان داشت روزنامه میخوند .

نشستم روی مبل و سیاوشم نشست کنارم .... داشتیم حرف میزدیم که داراب همزمان با شاهین وارد شد . ای بر خرمگس معرکه ها لعنت !







از در نمی تونستن باهم رد بشن ماشالا هردوشونم دشمن خونی هم دیگه بودن .

شاهین گفت : اقا داراب یکم لاغر بکنی بد نیستا .

romangram.com | @romangram_com