#رز_خونی_پارت_88


گفتم : تو هم زورت میاد بهش بگی دایی ؟

گفت : اره . از بچگی نمی تونستم بهش بگم دایی... یه حسی بهش داشتم .

گفتم : منم نمی تونم بگم عمو . اینگار نه دایی بهش میخوره نه عمو .

گفت : دقیقا .

گفتم : خب به قول خودت اینا رو بیخیال . تو چیکار میکردی ؟

گفت : از دست این معلم های خصوصی خسته شده بودم زدم بیرون از خونه .

گفتم : بدون اجازه ؟

گفت : نه . با اجازه پدر عزیز . بهش گفتم بابا من میرم خونه زن دایی اینا گفت پسره کج غلط میکنی بری مگه تو درس نداری گفتم اینقدر درس خوندم کج شدم بزار برم دیگه اونم یه دونه منو زد من بیشتر کج شدم بعدشم اومدم اینجا .

گفتم : میخوای منم بزنمت کلا کج بشی ؟

گفت : اخه زدنای تو حال میده . بزن بزن .

گفتم : نه . میخوام حسرت به دل بمونی .

یک هو پنجره از جاش کنده شد و افتاد کف زمین .... همچین هر دوتامون جیغ زدیم که بیشتر از جیغمون ترسیدیم ... داراب بیشتر از من جیغ میزد . ای پنجره لعنتی !

داراب منو سفت گرفت تو بغلش .

گفتم : اِ خجالت بکش مرد گنده .

گفت : وای که چقدر ترسیدم

گفتم : اره از اون جیغت معلوم بود ؟

گفت : کی من ؟ من جیغ کشیدم ؟ داری خالی میبندی ؟

گفتم : بله شما . بله شما جیغ کشیدی . نخیر دارم راست میگم .

گفت : چرا افتاد ؟

romangram.com | @romangram_com