#رز_خونی_پارت_85


گفت : .... اره . دوسش دارم .

دوسش داری ؟ عاشقش نیستی . حتی مطمئنا دوسشم نداری .

گفتم : که اینطور . پَس دارین عشق رو تجربه میکنین .

گفت : اوه من قبلن هم تجربه کرده بودم هنوزم یه ذره ریشه توش هست .

اهان .... شاید بشه از زیر زبون این یکی کشید بیرون که اون جنس مونث کیه .

گفتم : خب درموردش حرف بزنید .

گفت : مهتاب جان همه چیز گفتنی نیست .

نه خیلی باهوشه .

گفتم : میخواستم ببینم وقتی دارین با مادر بنده ازدواج میکنین اون رو فراموش کردین یا نه ؟ که دیدم نه !!

گفت : من از داخل فراموشش کردم .

گفتم : معلوم میشه .

میخواستم کلافه اش بکنم تا شاید بگه اما هر کاری میکردم باهوش تر ازم بود .

اخر سرم خودم کلافه شدم و از جام بلند شدم ... رفتم داخل عمارت .

صدای خورد کردن از توی اشپزخونه و صدای اواز خوندن ماهان و سهراب از توی سالن می اومد ... پَس بقیه احتمالا یا خواب بودن یا تو اتاقشون .

جدیدا فهمیدم مهراب و سیاوش برای این کم حرف شدن چون از ارتباط با شاهین و طارق میترسن ... بیا پسرای بزرگ طاهر خان عین موش تو کلبه میرن اونوقت دختر بزرگش باید کاراشونو انجام بده , خب مشکلی نیس . یعنی مشکل هست اما با این موضوع نیست .

البته امید دارم این کارا که دارم میکنم اثر مثبت داشته باشه ..... همین جور که فکر میکردم به سمت اتاقم حرکت کردم و رفت تو اتاقم . پنجره باز بود .... گلدون ایندفعه ترک برداشته بود .... تنها موضوعی که باعث خنده ی من میشد همین بود .

اقا رز دزده .

گل ها دیگه داشت به مرز پنج چهار تا میرسید . خندیدم و گل ها رو گذاشتم توی گلدونی که ترک برداشته بود .

اقا رز دزده زیاد بهش نمیاد ... خب اقا دزده چطوره ؟ نه خوب نیست . اقا گل دزده ؟!

romangram.com | @romangram_com