#رز_خونی_پارت_84


گفتم : پوووف ... بله همیشه .

گفت : خب حالا اینا رو ولش کن عزیزم بیا بریم میخوام درمورد یه چیزی باهات حرف بزنم .

یه جور غیر عادی گفت عزیزم .... نه از اون عزیزمی هایی که عمو ها به برادر زاده اشون میگن از اون عزیزا که میخوان یکی رو خر بکنن .

همراهش راه افتادم .... نمیرفت ته باغ .... میرفت سمت میز های اول باغ ... اوایل باغ قشنگتر از عقب باغ بود اما من اونجا رو با همون درخت های سرکش و مغرورش دوست دارم ... با برگ ها قشنگ اما الان دیگه برگ نداره به عبارتی برهنه است .

طارق نشست روی صندلی منم نشستم روی اون یکی صندلی .

گفت : مقدمه چینی بلد نیستم عزیزم . یه سوال مهتاب ؟

گفتم : بفرماین .

گفت : تا حالا عاشق شدی ؟

وا این چه سوالیه ؟

اتفاقا سوال خوبی کرد مهتاب خانوم . عاشق شدی ؟

این مضخرفات چیه ؟ اخه عاشق کی بشم ؟

نمیدونم .... اونو خودت تشخیص میدی .

برو بابا .

گفتم : نخیر عمو جان

گفت : نظرت در مورد عشق چیه اصا ؟

گفتم : نمیدونم . والا ما که یه بار عاشق رو جلو چشامون دیدم پشیمون شدیم که اصلا اسم عشق و عاشقی رو بیاریم . به نظرم خطرناکه .

گفت : افرین . خطرناکه اما شیرینه .

گفتم : شما عاشق مامان هستین ؟

سکوت کرد ..... اره ... وقتی یه نفر عاشق نباشه برای چی باید بگه اره ؟

romangram.com | @romangram_com