#رز_خونی_پارت_83


گفتم : مهتاب خانوم . یادت نره لطفا .

ازم دور شد و رفت سمت راست .... اَه لعنتی برای چی رفت . معلومه کم ظرفیته و زود جوش میاره .

هر لحظه که میگذره بیشتر میشناسمش . یه فرد کم ظرفیت ... خوش گذرون و هوس باز و البته خودخواه .

خیلی سرد بود .... الان 20 اسفندیم ولی هیچ نشونه ای از اومدن بهار نیست . انگار زمستون میخواد بمونه ... خدا میدونه این زمستون چقدر خرابی تو دهکده به بار اورده .

خدایا ناشکری نمیکنمااا من که خودم عاشق و دلباخته زمستونم اما واقعا زمستون امسال سرد بود .

راه برگشت رو در پیش گرفتم و چشم دوختم به سنگ های زیر پام ... یکی درمیون درشت بودن .

رسیدم به قسمتی که ملیحه نشسته بود .... واااای یا حضرت عباس !

عماد نشسته بود رو چمنا و ملیحه خوابیده بود روی پاهاش .... یعنی چی ؟

زیاد ادم گیر بده ای نبودم و از اون خواهر های غیرتی .

تعجبم از روی خوشحالی بود ... شاید بهم برسن . شایدم نه .... احتمالا و نود و نه درصد !

ازشون دور شدم ... البته اروم و بی سر و صدا . بزار تو اوج خوشی شون بمونن اما یه لحظه دوباره ذهنم رفت پی اینکه دوازده سال با هم تفاوت سنی دارن . اصلا مهم نیست وقتی یکی رو دوست داشته باشی هیچ مانعی جلو روت نیست .

راه عمارت رو در پیش گرفتم ... بهتره تا کسی رو دوباره ندیدم برم داخل عمارت .

داشتم به در عمارت نزدیک میشدم که طارق جلو روم سبز شد .

طارق گفت : به به دختر گلم مهتاب خانوم .

گفتم : سلام .... عمو جان .

گفت : من تا چند هفته دیگه میشم بابا بعد میخوام ببینم بازم میگی عمو جان ؟!

گفتم : شما همیشه برای من حکم عمو رو دارین .

این یکی رو خالی بستم ... اون حکم گوسفندم تو زندگی من نداره .

گفت : همیشه ؟

romangram.com | @romangram_com